فسقلی عشق مامان و بابا

من و بابا علی منتظر اومدنت هستیم

سلاممممم

چند باره میام به مدیریت وبلاگم سر میزنم ولی حتییه پیام هم از دوستام نمیبینم مدت انتظار منم دیگه اینقدر طولانی شده که از حوصله همه خارج شده دیگه هیچ کس منتظر نوشتن مطلب ازم نیست دوستای عزیزم اگه دوست دارین وبلاگم رو از  توی لیستتون حذف کنین چون دیگه نمینویسم بای
9 ارديبهشت 1394

گاهی نمیشود که نمیشود .................

صد بار اومدم بنویسم ، گفتم دوستام میان اینجا از حالم خبردار شن ولی خوب از چی بنویسم براتون . از اینکه هنوز منتظرم از اینکه لیاقت مادری ندارم که خدا بهم بچه بده از اینکه یه هفته انتظار میکشم و لحظه لحظه زندگی برام صد سال میگذره و آخرش میشه ناامیدی و گریه آخه جز اینکه از همه شنیدم راضی باش به رضای خدا . توکلت به خدا باشه . حتما خیریتی بوده . حکمتی داشته دیگه حرفای دیگران هم برام تکراری شده فقط برای اینکه دیگه ادامه ندن میگم باشه توکل به خدا ولی خدایا فقط خودت میدونی چه حالی دارم اینقدر خسته ام از زندگی ........ اینقدر دلم شکسته ........... دیگه نمیدونم باید چیکار کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا نمیدونم چیکار ک...
9 مهر 1393

این روزهای من

سلام اول بگم خیلی وقت نیومدم بنویسم ببخشید !!! این چند وقت بارها و بارها خواستم بنویسم اما همش گفتم آخه از چی بنویسم از حرفای تکراری ، از انتظار ، از ........... این روزها حسابی مشغول درس بودم  ، اما همیشه و همیشه  نبود نی  نی و نیومدنش آزارم داده و میده . دکتر زیاد رفتم  ولی مثل اینکه فعلا قسمت نیست . توکلم به خداست . راضیم به رضای خدا اگر خدا بخواد امام حسین طلبیده و 9 فروردین دارم میرم پابوسش .  خیلی خیلی خوشحالم . امیدوارم بتونم بنده خوبی باشم و شکرگذار این لطف بزرگ خدا . وقتی شروع کردم بنویسم خیلی حرف داشتم ولی نمیدونم چرا دیگه ذهنم یاری نمیکنه فقط میگم خدایا شکرت به خاطر همه داده ها و نداده هات شکر ...
15 اسفند 1392

یکسال گذشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام ، امروز نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت !!!!!!!!!! دقیقا یکسال از پر کشیدن آرتین عزیزم میگذره روزی که با تمام وجود درد روحی و جسمی رو تحمل کردم این مدت همش ناراحت اومدن این روز بودم اما ............... دیروز یعنی دقیقا 6 شهریور نتایج ارشد اومد و من دانشگاه سراسری شهرکرد ( زادگاهم و در کنار خانواده ام ) قبول شدم چیزی که واقعا همیشه آرزوشو داشتم و این مصلحت و حکمت خداست که غم امروز برام کمرنگ تر بشه شاید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا شکرت میکنم که آرامی جونم نتیجه انتقالش مثبت شد و بارداره خدایا از لیستی که تو مطلب قبلی گفتم فقط دو نفر موندیم من و لیلا دوستای عزیزم برای ما دو تا و همچنین برای آرامی گلم دعا کنین مرسی ...
7 شهريور 1392

مبینا عزیزم تولدت مبارک

تولد مبینا عشق خاله مریم ، نفس من ، تمام وجودم 5 فروردین هستش ولی به قول خودش ( چون همه دوستام عیدا میرن مسافرت الان تولد گرفتم ) و فردا یعنی ١١ اسفند مامان و بابای مهربونش براش جشن تولد گرفت . عزیز خاله ، خیلی دوست دارم توی تولدت باشم ولی حیف که هم راه دوره ،هم سر کار نمیتونم مرخصی بگیرم ولی باور کن تمام لحظه به لحظه فردا هوش و هواسم پیش تو عزیز دلمه هیچوقت یادم نمیره چند وقت پیش زنگ زدی و گریه میکردی که خاله من تولدی که نی نی تو توش نباشه نمیخوام ، باید نی نی تو بیاد توی تولدم هر چی میگم گلم خوب خدا هنوز بهم نی نی نداده ولی قربونت برم مگه تو حرفای منو قبول میکردی و فقط برات مرغ یه پا داره و فقط از من نی نی میخوای . امی...
1 مرداد 1392

مریم مامان فسقلی

سلام . دوستای عزیز و نازنینم سلام اول و قبل از هر چیزی میخوام از همتون تشکر کنم که توی این مدت بهم خیلی روحیه دادین خیلی وضعیتم خراب بود ولی همتون بهم کمک کردین دیروز رفتم پیش دکتر سابقم که پیشش باردار شده بودم . البته اولش با شرمندگی چون یه مدت پیش اون نمیرفتم و پیش دکتر دیگه ای یه سری از کارام رو انجام دادم ، که دکتر ملکی مهربونم نه تنها ناراحت نشد بلکه کلی هم استقبال کرد و گفت این حق طبیعی تو بوده که بخوای جای دیگه هم پیگیری کنی . خلاصه تمام موارد رو چک کرد  و گفت خدا رو شکر همه چیز خوبه و طبیعی و نرماله و فقط همون مشکل پلی کیستیک که پابرجاست . و گفت مطمئنم تمام علت مشکل الانت استرسه !!!!!!! بهم گفت تا خودت نخوای هیچکس بهت کم...
28 تير 1392

باز هم برگی دیگر از زندگی

سلام !!! باز آمدم با کوله باری از خستگی و درد و دلتنگی !!!!! امشب بددجور دلم گرفته ده بار این صفحه رو باز کردم و بستم تا بلاخره گفتم باید بنویسم شاید کمی آرام شدم !!!!! چند وقتی نبودم و علتش تصمیمی بود که برای درس خواندن گرفته بودم و خودم را حسابی سرگرم کردم اینترنت گردی و .... تعطیل !!! حسابی درس خوندم حس خوبی بود البته تا قبل از امتحان !!!!!!!! و متاسفانه همیشه استرس باعث شده توی زندگیم به اون چیزی که خواستم نرسم و اینبار  نیز ..... امروز کلید اولیه اومد و ناامید ناامید شدم اصلا فکر نمیکردم اینقدر بد شده باشه !!! چرا همش علی سعی میکنه بهم دلداری بده !!! چرا میگه مهم این بود که از اون حال و هوای بچه خارج بشی و درس تونست اینکار رو...
20 خرداد 1392

برای لیلا عزیزم

بعد از مدتها اومدم باز بنویسم اما اینبار نیز با غم . لیلا دوست صمیمی و دوست داشتنی که هر چند هنوز ندیدمش ولی همیشه همراه و در کنارم بوده لیلا از من کوچیکتره ولی خدا دلی بهش داده به اندازه دریا ، صبور ، مهربون و دلسوز . چند وقتیه میشناسمش ولی واقعا توی تنهایی و ناراحتی مونس و همدمم بوده . با لیلا توی کلوپ مامانای 91 آشنا شدم و ما شدیم مامانای منتظر لیلا قبل از بارداری من یکبار نی نی اش رو از دست داد و برای بار دوم با هم باردار بودیم ، متاسفانه برای بار دوم  هم قبل از من نی نی اش رو از دست داد که هنوز زمانی از رفتن نی نی دومش نگذشته بود که آرتین من هم رفت و شاید تنها کسی بود که خوب درکم میکرد . هر روز جملاتش بهم آرامش میداد و ...
27 بهمن 1391

امسال دی ماه و ....

همیشه از وقتی بچه بودم عاشق زمستون بودم اونم ماه دی . نمیدونم چرا اینقدر دی رو دوست داشتم به خاطر برف و تعطیلی های مدرسه یا به خاطر اینکه ماه تولدم بودم !!!! هر چی بزرگتر شدم علاقه ام به دی ماه بیشتر میشد . کلاً دختری نبودم که منتظر سورپرایز دیگران باشم که ببینم واسه تولدم چیکار میکنم برعکس خواهر بزرگترم !!! همیشه از اول دی یاد آوری میکردم که هیچوقت کسی 26 دیماه رو فراموش نکنه !!!! بعد از ازدواج هم همینطور بودم هر چند که بزرگتر و عاقلتر شده بودم ولی بلاخره یه جورایی به علی میفهموندم که مهمترین چیز برام روز تولدمه !!! امسال وقتی توی فروردین فهمیدم مادر شدم و نی نی نازنینم توی دیماه به دنیا میاد خیلی خیلی خوشحال شدم و واقعا حس کردم چه...
2 دی 1391

عمربی ارزش ما ......

امروز 100 روز از نبودنت در کنارم میگذره . خیلی زود گذشت ..... عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده . گاهی دست روی شکمم میکشم و جای خالیت رو حس میکنم . وقتی فکرش رو میکنم که باید چند هفته دیگه بدنیا میومدی و من و بابایی رو خوشحال میکردی دلم میگیره و اشکم جاری میشه . اصلا نمیدونم چرا از وقتی رفتی رفیق من این اشکها شده . اشکهایی که سعی میکنم از بقیه پنهانشون کنم و فقط توی تنهایی خودم باهاشون خودم رو راحت کنم ، البته گاهی دیگه اختیارشون از دستم خارج میشه و وقتی توی آغوش بابایی هستم از چشمام جاری میشه و بابایی با حرفهای قشنگش تسکین قلبم میشه . بهم میگه پسرمون الان بهترین جاست و منتظرمون هست تا شفاعتمون کنه و بهم میگه ازت بخوام خواهر یا برادرت رو زود ب...
16 آذر 1391